سلام . خوبین ؟
بعد از مدتها دوری از بارانم ، بالاخره دیروز تونستیم همدیگه رو ببینیم . البته بذارین قبلش از ماجراهای پیدا کردن خونه بنویسم !!!
روز 3 شنبه صبح منو بابام حرکت کردیم و رفتیم دنبال شوهر خواهرم تا اون رو هم با خودمون ببریم . تمام وسایل مورد نیازم رو هم توی صندوق عقب ریخته بودیم و رفتیم .
ترمز ماشین یکمی مشکل پیدا کرده بود و رگلاژ نبود . واسه همین بابام نذاشت من پشت فرمون بشینم ! توی جاده خداییش خسته شدم . چون عملا هیچ کاری جز گوش دادن به موزیک و نگاه کردن بیابون نداشتم !
وسط راه هرچی هم مسیج واسه خانومی میفرستادم ، نمیرسید و خطا میداد . نمیدونم چش شده بود . خلاصه ، بعد از کلی صبر و تحمل و شکیبایی ! حدود ساعت 8 شب رسیدیم . خواهرم وسط راه بهم گفت که شوهر خاله ام هم تهران هست . ما هم زود باهاش هماهنگ کردیم تا شب پیش اونها بریم .
قرار شد شب بریم خونه خواهر شوهر خاله ام . خونه اونها کرج بود و یه عالمه راه ! ولی نزدیکیهای ساعت 10 و در کمال حیرت همگان رسیدیم !!! شام رو اونجا خوردیم و یه فیلم خیلی باحال هم دیدیم و ساعت 2 من خوابیدم ! البته بقیه نهایتا تونستن تا ساعت 12 بیدار بمونن !
صبح هم ساعت 4:30 بیدار شدیم و ساعت 5 از اونجا حرکت کردیم . اومدیم ماشین رو توی طرح پارک کردیم و خودمون رفتیم دنبال خونه . شوهر خاله ام هم با خواهرشون و یکی از دوستاشون رفتن کرمان واسه یک سری کارهای شخصی .
تلفن چند تا آشنا رو هم گرفته بودیم . از شمال شهر تا جنوب رفتیم و گشتیم ! اما بی فایده بود ! قرار بود من واسه عقد قراردادم با شرکت یه سری هم اونجا برم . ساعت 11 رفتم اونجا ، اما مدیرش نبود و نیم ساعتی منتظر شدم تا بیاد . وقتی اومد کلی با هم صحبت کردیم و قرار شد شنبه ( فردا ) واسشون مدارکم رو ببرم و همون روز قرار داد رو امضا کنیم .
از شرکت که اومدم بیرون ، با بابام رفتیم پیش شوهر خواهرم که صبح از ما جدا شده بود . رفته بود دنبال کارهای دانشگاهیش . رفتیم و ناهار هم خوردیم و بعد از استراحت مفصل دوباره گشت و گذار شروع شد ! حدود ساعت 6 بود که رفتیم پیش یکی از املاکی هایی که قبلا هم باهاش صحبت کرده بودم . یه مورد اکازیون بهمون نشون داد و قرار شد همون شب قرارداد رو بنویسیم .
به صاجب خونه زنگ زد و اونم بعد از 3 ساعت اومد . خدا به خیر کنه ، از اون صاحب خونه های گیر بود ! میگفت فقط باید 1 نفر باشه و اگه 2 نفر بشه خونه رو نمیدم ! کلی اونجا بحث و دعوا کردیم ! از آخر هم با تلاشهای همه ، جناب راضی شد خونه رو طبق شرایط ما بده !
ولی اعصاب منو بدجوری خراب کرد . خلاصه قرار داد نوشته شد و امضا کردیم و کلید رو گرفتیم و رفتیم مستقر شدیم ! اون شب رو با امکانات محدود به صبح رسوندیم . صبحش هم بابام رفت باقی وسایل منو بگیره . من هم سمت ظهر با خانومی قرار گذاشتم و رفتم دیدنش . چقدر ذوق زده شده بودم !
وقتی رسیدم ، متوجه شدم خانومی داره جلو تر از من حرکت میکنه . اون هم با عجله !!! منم پشتش رفتم . خواهستم بهش زنگ بزنم ، اما منو زود دید ! وااااای ! بزنم به تخته خانومی شده واسه خودش . اگه خودم رو کنترل نمیکردم ، همون وسط بغلش میکردم !!!
رفتیم یه چند دقیقه ای نشستیم . اما گفتیم بریم یه جای دیگه . رفتیم نزدیک دانشگاه خانومی . بارون هم اومده بود و هوا خیلی ملس شده بود . واقعا حال میداد . روی چمن پیش هم نشستیم و کلی حرف زدیم . به اصرار باران جونم ، قرار شد منم دوباره دانشگاه شرکت کنم . ولی من با همین مدارک تخصصیم میتونم خوب زندگی کنم . اما چون نظر خانومی این بود ، منم قبول کردم .
نزدیکیهای ساعت 5 از هم جدا شدیم . من بایس میرفتیم خونه و بعدش با بابام باید میرفتیم خرید . باران هم باید میرفت کلاس . ساعت 6 رسیدم خونه و با بابام رفتیم واسه خرید جهازیه !!!
بعد از کلی گشتن و چک و چونه با فروشنده ها ، یک سری وسایل دیگه خریدیم و برگشتیم خونه . اون شب شوهر خاله ام هم از سفر برمیگشت و باید میرفتیم فرودگاه دنبال اونها . ساعت 10 رفتیم دنبالشون و ساعت 10:45 رسیدن .
اون شب اومدن و منو رسوندن خونه و خودشون رفتن خونه دوست شوهر خاله ام . چون خونه اونها بیرون شهر بود و صبح زود هم میخواستن حرکت کنن ایتجوری تصمیم گرفتن . من هم از ساعت 12 اون شب دوباره تنها شدم .
بدون شام رفتم خوابیدم و فرداش تا ساعت 10 بیدار نشدم . به خانومی زنگ زدم ،اما خواب بود . بدجوری دلم گرفته بود . سر خودم رو با فیلم و موزیک گرم کردم . خانومی هم با خانوادشون رفتن بیرون . نزدیکیهای عصر بود که رفتم خرید واسه خونه . بعدش هم تمیز کاری و نظافت و آماده شدن برای اولبن روز کاری .
الانم بعد از تموم شدن کارهام و طبق قولی که به عزیز دلم داده بودم اومدم وب رو آپ کنم . برم بخوابم که واقعا خسته ام .
از فردا سعی میکنم به طور منظم وب رو با خانومی آپ کنم .
همگی موفق باشید .