تبليغاتX
دفترچه خاطرات شخصی من و بارانم
دفترچه خاطرات شخصی من و بارانم
یه دفترچه خاطرات شخصی الکترونیکی
دوشنبه هجدهم آبان 1388
با هم برگشتیم ...  
سلام . خوبین ؟

اومدم با خبرهای خوب . نمیدونم ماه نوی عزیز از کجا اینقدر مطمئن بود که ما باز برمیگردیم ، اما حق با ایشون بود . منو باران کلی با هم صحبت کردیم و دوباره پیش هم هستیم .

البته باید این نکته رو بگم که واقعا این روزا به هردومون سخت گذشت . سخت فقط یک واژه هست ، ولی درکش واسه هرکسی راحت نیست . دیگه میخوایم قدر این روزا رو بدونیم . بیشتر و بیشتر .

ولی بعضی مشکلات واقعا اجتناب ناپذیره . امیدوارم که بتونیم این مشکلات رو در کنار هم حل کنیم و پشت سر بذاریم .

دیروز هم با خانومی کمی رفتیم قدم زدن . یک بستنی هم با هم خوردیم و کلی لذت بردیم .

توی این چند روز فشار کاریم بیشتر شده . متاسفانه یا خوشبختانه ! کارم فقط ذهنیه و باید بدجوری روی کارم تمرکز کنم . این روزا هم که دارم فقط با پشتیبانی چند تا شرکت خارجکی سر و کله میزنم ! خیلی خنده دار شده !

خلاصه ، فقط اومدم خبر بدم که مشکلات بین من و خانومی شکر خدا حل شده .

باز بعدا میایم و مفصل مینویسم .

موفق باشید .

دوشنبه یازدهم آبان 1388
به نظرتون چی باشه خوبه؟ ...  
خواستم شرح غم دل بنویسم به قلم            آتشی در قلم افتاد که طومار بسوخت

سلام .

امیدوارم همتون مخصوصا احسان عزیزم خوب باشه .

قصد نوشتن نداشتم اما پست احسان مجبورم کرد که بیام و یه چیزایی رو بنویسم شاید واسه دل خودم یا شاید واسه آرم کردن احسانم.

از نظر احسان اتفاق خیلی بزرگی افتاده اما به نظر من خیلی سادست .بازم آب و هوای خونمون طوفانی شد .همین !

تمام دیشب بیدار بودم و دوره چند ساله دوستیمون رو دوره می کردم .

کجای کارما اشتباه بود؟

چرا من نتونستم قدر یک رابطه خوب رو بدونم ؟

چرا خیلی ساده پرده های حرمت بین ما به کنار رفت ؟

چرا من خیلی بچه گونه به این رابطه نگاه می کردم ؟

خیلی ها از یه رابطه بد واسه خودشون بهترین زندگی رو می سازن .کاش منم مثل خیلی از دخترای دیگه زرنگ بودم تا از موقعیت هایی که داشتم استفاده می کردم

دوست دارم هم احسان بدونه هم خودم هم بقیه که این رابطه رو من بودم که خراب کردم با خواسته هایی که داشتم اما در حد احسان نبود .

من حتی نتونستم کمترین نیاز احسان رو که داشتن آرامش بود رو برآورده کنم .پس چطور می تونم همسر مناسبی برای احسان باشم ؟؟؟چطور؟؟؟

من دیگه به این مساله فکر نمی کنم چون احسان لیاقتش بهترین دختر بود و من اشتباهی و ندونسته سر راهش قرار گرفتم .کاش زودتر می فهمیدم ...

دیروز به احسان گفتم یه فرصت بهم بده .یه فرصت طولانی ...

اما فکر میکنم داشتن یه فرصت هم قلب منو صاف نمی کنه

شاید یه روزی دوباره نوشتم ...

 

عشق، تنها وقتي مي ميرد به آرامش مي رسد. عشق زنده، همواره با تعارض همراه است.والكيري ها

 

 

یکشنبه دهم آبان 1388
بن بست ...  
سلام . خوبین ؟

راستش من به هیچ عنوان خوب نیستم . حوصله نوشتن خاطره هم ندارم . فقط اومدم یکمی بنویسم تا آروم شم .

فکر کنم همه چی دیگه تموم شده . فکر که نه ، باید مطمئن باشم تموم شده . صبح هیچ مشکلی نبود ، ولی هرچی سمت ظهر رفت ، اعصاب باران بیشتر و بیشتر خورد میشد . البته واقعا نمیدونم تقصیر من بود یا نه ، اما با اون حرفهایی که واسم نوشت ، فکر کنم واقعا یه کاری کردم که اینجوری ناراحت شد .

چند تا ایمیل زد و حرفهایی نوشت ، اما بعدش خواهرش اومد و چیزهایی گفت که ...

بهم گفت اعصاب باران خیلی خورد شده و حس میکنم بین شما مشکلی هست ، اگه امکانش هست این رابطه رو تموم کنین و ...

مغزم داشت سوت میکشید . حالم اونقدر داغون شد که کنترل مشتم روی میز واقعا سخت شده بود . نمیدونستم به چی باید بکوبمش . به مونیتور شرکت ، به لپ تاپ خودم ، یه میز ، به دیوار یا به کله پوک خودم .

اما الان از یه چیزی تقریبا مطمئن هستم . دیگه رابطه بین من و باران تموم شده است .

ضررش واسه هرکسی که میخواد باشه مهم نیست ، مهم اینه که آدم بده این داستان من شدم .

احتمالا خود باران میاد و مینویسه ، مینویسه که چی باعث این حرفها شد .

امروز روز بن بست شعار بود . روز پایان آرزوها و اتمام امیدها .

اما از یه چیزی مطمئن شدم ، اینکه

لیلی و مجنون فقط یه داستان بود ...

جمعه هشتم آبان 1388
به همین سادگی ... ...  
سلام . عید رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم . مخصوصا باران عشقم که زندگیم متعلق به اونه .

امیدوارم این روزها ، روزهایی سراسر پر از شادی واستون باشه . از بارانم هم واسه آپدیت کردن وبلاگ خیلی خیلی ممنونم .

همونطوری که بارانم توی پست قبلی نوشت ، من دیروز اومدم مشهد . 2 تا دلیل کلی داشت . یکی اینکه دلم واسه خانوادم تنگ شده بود و دوم اینکه واقعا دوست داشتم شب تولد امام رضا ، توی حرمش باشم . چون کلی حرف باهاش داشتم . روز 4 شنبه از صبح دنبال بلیط بودم و هیچی گیرم نیومد . نه قطار و نه هواپیما . مجبور شدم واسه شب با اتوبوس برم . بعد از شرکت با عجله رفتم سمت خونه و کلی هم توی ماشین و ترافیک موندم و توی اون بارون شدید رسیدم خونه .

لوازمم رو جمع کردم و به سرعت رفتم سمت ترمینال . توی دلم آشوب بود . دوست داشتم اون روز واسه حتی چند دقیقه هم که شده باران رو ببینم . یه حس عجیبی داشتم که نمیذاشت برم . نمیدونم اون حس سمت من بود یا سمت باران . ولی ...

نتونستم واسه خداحافظی برم پیش بارانم . مثل همیشه دقیقه 90 رسیدم و سوار ماشین شدم . خانومیم هم از کلاسش داشت برمیگشت خونه . چون شب قبلش درست نخوابیده بودم ( از ساعت 3 صبح راه آهن بودم و نقر 833 لیست ! ) اون شب زود خوابم برد . ولی صندلی اتوبوس هست و درد کمر !

صبحش ساعت حدودا 9 رسیدم مشهد . از همون اوایل ورودی شهر میشد شلوغی رو حس کرد . هرچی بیشتر میرفت جلو ، شلوغی بیشتر و بیشتر میشد . ساعت 10 رسیدم خونه و فقط بابام خونه بود . مامانم طبق معمول بیرون بود . رفتم دوش گرفتم و به تک تک دوستام زنگ زدم . البته با اونهایی که کار داشتم . تا بعد از ظهر برنامه خاصی نبود . فقط خواهرم و حامد اومدن دیدنم . دلم یه عالمه واسشون تنگ شده بود . بعد از ظهر هم میخواستم برم دیدن مادر بزرگم که مامان و بابا و داداشم هم گفتن میان . رفتیم اونجا که متوجه شدیم یه اتفاق بد افتاده . یه اختلاف بین خاله ام و مادر برزگم که باعث یه سری مشکلات شده بود . دلم خیلی گرفت . با خودم گفتم این پیرمرد و پیرزن چه گناهی کردن که دارن این جوری توی این موقعیت اذیت میشن .

یکی دو ساعتی بودیم و برگشتیم سمت خونه . البته رفتیم خونه خواهرم . چون قرار بود واسه حامد یه چیزی ببرم و دو ساعتی اونجا بودیم . بعدش برگشتیم خونه خودمون و شام خوردیم و من با یکی از دوستای قدیمیم قرار گذاشته بودم برم ببینمش . ساعت 11 رفتم دیدن اون . اونم آنفولانزا گرفته بود و حالش همچین خوب نبود . ولی چون خیلی دوسش داشتم گفتم ماچ از روی ماسک اصلا حال نمیده ! ماسکش رو زدم کنار و کلی بوسش کردم . حدود 2 ساعتی رو با هم قدم زدیم و کلی حرف زدیم . از قدیمها یاد گردیم و خندیدیم ! از خاطرات خوبمون . خیلی لذت بخش بود .

چون حالش زیاد خوب نبود اون رفت خونه و من رفتم سمت حرم . هرچند خسته بودم و پاهام داشت از درد میسوخت ، ولی واقعا راضی نبودم برم خونه و بخوابم . رفتم حرم . خیلی شلوغ بود ، یه جمعیت عظیمی داشت از سمت حرم میرفت بیرون . فکر کردک الان توی حرم وحشتناکه ! وفتی از گیت حفاظتی عبور کردم ، چند دقیقه ای همونجا یه کنار وایستادم و به گنبد طلایی نگاه میکردم و واسه بارانم مسیج دادم .

قدم زنان رفتم داخل صحن . اونقدر که فکر میکردم شلوغ نبود . یه گوشه صحن ایستادم ، رو به گنبد طلا . واسه همه دوستام ، همه اونهایی که چه باهاشون قهر بودم و چه دوست پیغام دادم که توی اون شب عزیز یادشون کردم . اونها هم واسم دعا کنن .

همه بچه ها جوابم رو دادن و کلی تشکر کردن . ولی چند نفری هم مثل مدیر عامل شرکت قبلی ظاهرا هنوز از دستم شاکی بود ! جوابم رو نداد !

رفتم و خواستم کلی با امام رضا حرف بزنم ، ولی هیچی تو ذهنم نبود . همش همون جمله های همیشگی . نمیدونم ، ولی شاید خودش بهتر میدونست توی دلم چه خبره . واسه همین دوست نداشت چیزی به ذهنم بیاره .

دلم گرفته بود ، خسته بودم . از حرم رفتم بیرون . پسر خاله ام گفته بود شب برم اونجا پیشش . چون تنها بود . رفتم لابراتوار ، اما خواب اون عمیق تر از این حرفا بود ! برگشتم خونه . ساعت 4 صبح بود . خوابیدم . پاهام درد داشت عجیب ! تازه ساعت 7 باید میرفتم آژانس واسه تهیه بلیط برگشت . اما واقعا نمیتونستم بیدار شم . تا ساعت 10 خوابیدم . بابام بیدارم کرد و منم بعد از خوردن صبحونه با ماشین رفتم آژانس .

یه نیم ساعتی اونجا بودم و تونستم واسه خودم و بابام بلیط بگیرم . اینم بگم که بابام هم واسه خرید یک سری لوازم و کمک کردن بهم با من میاد . برگشتم سمت خونه و توی مسیر جندین بار با باران تماس گرفتم ، اما ...

دیروز بعد از ظهر سر یه موضوعی با هم بحث کردیم . هنوز از دستم دلخوره . هرچند خودش ظهر بهم زنگ زد و حرف نزد ، اما جواب منو نداد . الانم اومدم خونه و وب رو دارم مینویسم .

ساعت 8 امشب حرکت میکنیم و میایم سمت تهران .

خوشحالم که تونستم توی این شب عزیز پیش امام رضا باشم . امیدوارم که منو به اون آرزوی همیشگیم که بودن کنار بارانم هست برسونه .

پنجشنبه هفتم آبان 1388
...  

من به دنبال معجزه ام .باران مي داند كه چه مي گويم .باران قطره قطره هايی است

كه از اندك بودن نترسيد.

 

سلام به همه دوستاي خوب .سلام به احسان عزيز.

اميدوارم خوب و شاد باشيد و تو اين روزاي  كلي از هواي پاييزي و بارونش لذت ببريد .

خيلي وقت بود نيومده بودم آخه يه كم نوشتن برام سخت شده البته دليل خاصي نداره .

هر دفعه با كلي ترفند احسان رو مجبور مي كنم بياد بنويسه .از نوشته هاي احسان خيلي بيشتر از خودم خوشم مياد .

الان كه دارم مي نويسم احسان تو اتوبوس تو راهه مشهده .خيلي اصرار كردم تو اين روزاي شلوغ نره اما مثل اينكه خيلي دلش تنگ شده بود كه به حرفام گوش نداد و رفت .

خواستم وقتي خسته رسيد خونه ببينه كه وبمون آپ شده تا يه كم خوشحال شه .

اين روزا خيلي واسه من سخت و خسته كننده ميگذره چون تمام وقتم رو يا سر كارم يا دانشگاه .البته بعد از شركت براي يك ساعت ميرم پيش احسان درسته خيلي سخته اما اگه اين روزا احسان رو نبينم واقعا ديگه هيچ انرژي برام نمي مونه .

سه شنبه تو شركت نتونستم ناهار بخورم به احسان جونم گفتم با هم بريم بيرون من يه چيزي بخورم البته اين بهونه بود كه قبل از رفتنش با هم باشيم .جاتون خالي حسابي بارون اومد و خيس شديم .رفتيم ناهار خورديم موقع برگشت واقعا يه حسي داشتم كه نمي زاشت برم ...خيلي بد بود اما ...

خب بگذريم .

 هفته پيش به آقا احسان ياد اوري كردم كه سالگرد ژانگولاست و بايد تو وب بنويسه اما ننوشت .

يك سال از مرگ لاكپشت من ژانگولام گذشت ...

خيلي دلم براش تنگ شده ...

خيلي ناز بود خيلي .

هنوزم وقتي جاي خاليشو مي بينم كلي بهش فكر ميكنم .اما فايده اي نداره بايد فراموشش كرد .

جمعه اي كه گذشت جشن سيسموني داشتيم واسه ني ني جونمون كه تا دو ماه ديگه به دنيا مياد .(ني ني داداشم اشتباه نكنيدا )

كلي وسايل اوكشل واسش خريديم البته هنوز موفق نشديم يه اسم خوب براش پيدا كنيم .چند روز پيش يه كتاب اسم خريديم اما هيچ كدومشون قشنگ نبود .اين قضيه اسم گذاشتن هم خيلي دردسر داره ها

يه اسم ما خوشمون مياد مامان خانم ميگه سخته .يه اسم ماماني خوشش مياد باباي ني ني دوست نداره .خلاصه مونديم چه كنيم .

البته اينم بگم كه ني ني دوم هم ۴ ماه ديگه به دنيا مياد ( بازم اشتباه نكنيد ني ني داداش كوچيكمه )

بايد يه كاري كنم كه تا اون موقع احسان هم وارد خانواده ما بشه .آخه خيلي ني ني دوست داره اونم يكي نه دو تا ني ني .

با اينكه هنوز به دنيا نيومدن اما شاديشون زودتر از خودشون اومده به خونمون .اميدوارم جفتشون سالم باشن .

با احسان تصميم گرفتيم قبل از اينكه وصلتي بينمون اتفاق يفته در مورد يه سري مسايل با هم صحبت كنيم و به توافق برسيم .فكر ميكنم اين طور خيلي بهتره .

الانم احسان زنگ زد كه رسيده .منم كلي درس دارم كه بايد بخونم وگرنه بازم استادمون تو كلاس آبرومو ميبره

مواظب خودتون باشيد،سعي كنيد اين روزا بيشتر بريد بيرون آب و هوا خيلي خوبه .عشقولانست حسابي

خدانگهدار

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
و همچنان با خوشی زندگی میکنیم ... ...  
سلام . اومدم باز اومدم !!!

خوبین ؟ امیدوارم هرجا که هستین شاد و سلامت باشین .

از هفته قبل شروع میکنم . روز چهارشنبه که تعطیل بود از صبح خونه بودم و داشتم کارهای عفب افتاده خودم رو انجام میدادم . هنوز اینترنت پر سرعت واسه خونه ندارم و خیلی از کارهام رو مجبورم توی شرکت انجام بدم . ظهرش سعید آقا تلفن زد و گفت برای شب یک برنامه بذاریم که بریم ببینیمش . خیلی وقت بود ندیده بودمش .

واسه ساعت 6 قرار گذاشتیم و من با نیم ساعت تاخیر رسیدم ! خانومی هم با خانوادشون رفته بودن بیرون . رفتم پیش سعید آقا و یکی دو ساعتی با هم گشتیم و کلی حرف زدیم .

آقا سعید هم لطف کردن و منو تا جلوی خونه رسوندن . همون موقع بود که خانومی بهم مسیج زد ! اون شب کمی زود خوابیدم . چون صبحش قرار بود برم شرکت . اما خانومی تعطیل بود و خونه موند . ظهر هم قرار شد حدود ساعت 2 یه جا قرار بذاریم و بریم پیش همدیگه . البته من حدود 10 دقیقه ای دیر اومدم که با دلخوری شدید باران مواجه شدم . 

رفتیم و یک ساعتی توی ایستگاه اتوبوس ! نشستیم و حرف زدیم . بعدش هم قدم زنان رفتیم و خانومی رو تا ایستگاه اتوبوس رسوندم تا از اونجا بره کلاسش و خودم آروم آروم برگشتم خونه .

اون شب هم کمی با مامانم و حامد جونم ( پسر خوانده خواهرم ! و پسر خودم !!! ) حرف زدم . جالب بود که حامد میگفت دلش واسم تنگ شده و بی تابی میکرد تا زودتر برم پیشش ! مامانم هم همینطور . خیلی دلش واسم تنگ شده بود .

خلاصه ، خوابیدم و فردا صبحش قرار بود با خانومی باشم . یک روز تقریبا کامل پیش هم بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت . ایشالله از این هفته یک جوری برنامه میریزیم که هم لینوکس بخونیم و هم زبان .

دیروز هم تنها اتفاق جالبش زلزله بود !!! من و همکارام توی یک محیط آراو م ساکت داشتیم کار میکردیم که یهو حس کردیم داریم تکون میخوریم !!! بعد یکی از همکارهای خانوم خیلی طبیعی گفت زلزله بود ! تموم شد !

این روزا هم با خانومی همیشه توی نت با هم هستیم . خیلی خوبه ، همیشه از حال هم با خبریم .

امروز هم قراره با هم بریم یکمی لباس بخرم . کم کم داره هوا سرد میشه و باید آماده شد . همین چند دقیقه قبل هم آبجی ندام مسیج زد .

خب دیگه من برم . فعلا ...

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
باز باران! ...  
دوباره با هم دعوا كرديم ،دعوا كه نه كمي از دست هم ناراحت شديم .

الان كمي از هم دور شديم تا اوضاع بدتر از اين نشه .

گاهي وقتا خيلي مظلوم ميشه ، مثل الان .ميبينمش خيلي دلم به حالش مي سوزه .

سعي ميكنم لبخند بزنم .كمي ميرم جلو.هيچي نميگه...

هر دو كمي آروم تر شديم .نگام ميكنه .با نگاش ميگه تقصير من نيست .

خودمم ميدونم تقصير اون نيست ولي به زبون نمي يارم ومي خوام قوي بارش بيارم .

ميگه ميشه منطقي با هم حرف بزنيم .ميگم آره قربونت حتما !

مي گه آخه هميشه كه نمياد عصباني مي شي.

گاهي كه خسته ميشم مياد سراغم.

نمي خوام بياد ميدونم دوست نداري بياد .ولي ...ولي...

ميگم آخه خيلي نگرانت مي شم وقتي مياد پيشت .

ميترسم بشه مهمون هميشگيت ،تورو از من بگيره ،بكنه مثل خودش .

دوست ندارم ضعيف بشي.ميخوام قوي باشي .

ميگه قبول داري گاهي پيش مياد ؟

ميگم آره ولي تكرار اومدنش نگرانم مي كنه .

مي گه قول ميدم اومدنش هميشگي نشه.

ميگم مراقب خودت باش...

آره دل من نذار نا اميدي مهمون هميشگيت بشه .

نذار نا اميدي با اومدنش ضعيفت كنه.

نذار با حرفاش تورو مثل خودش كنه .

تو دل مني بايد قوي بموني...

تو دل مني مراقب خودت باش...

 

عشقت را نصیب کسی کن که لایق آن باشد نه تشنه آن زیرا هر تشنه ای روزی سیراب می شود .((شکسپیر))

جمعه هفدهم مهر 1388
این هفته هم تموم شد ! ...  
سلام . امیدوارم روزهای پاییزی قشنگی داشته باشین . الان که دارم این پست رو میزنم ، ساعت حدود 1:30 نیمه شب هست و من بالاخره بعد از یک ساعت سر و کله زدن با این اینترنت ذغال سنگی و اسنفاده از هزار جور ترفند و کلک برای دور زدن پیغام همیشگی Service Unavalable بلاگفا تونستم بیام و این پست رو بنویسم ! این پست به خاطر ثبت قرار امروز من و بارانم هست . شاید فکر کنین این هم مثل همه قرارها ، توی یک ساعت معین و یه جای مشخص و گذروندن ساعتی با هم تموم شده ، اما نه . این ظاهرشه . بذاریم یکمی برگردم به عقب . به شب قبلش . شب بعد از کلی حرف زدن با خانومی و صحبت کردن ، رفتم کارتون باب اسفنجی رو که از خانومی گرفته بودم رو نگاه کنم . هرچند واقعا خسته بودم و چشمهام رو به زور باز نگه داشته بودم ، اما کارتونش واقعا خنده دار و لذت بخش بود و از دیدنش به هیچ وجه پشیمون نیستم ! حتی میخوام بازم ببینمش ! یکی از کاراکترهای مورد علاقه منه ! هم به لحاظ فیزیک ، هم کلام و هم کارهای خنده دارش ! کلا موجود با مزه ایه ! بعد از اینکه فیلم تموم شد حتی نتونستم لپ تاپ و خاموش کنم و همونطوری جون دادم ! یه خواب دلچسب و قشنگ که یهو با صدای مهیب زنگ موبایلم تمامش همراه خودم به سقف کوبیده شد !!! بلند شدم و واسه حدود چند ثانیه واقعا تو هنگ بودم ! نمیدونستم کجا هستم و این صدای غرشناک چی بود و از کجا اومد ! یکمی گذشت ، دیدم صفحه گوشی روشنه و فهمیدم قضیه چی بوده ! انگار منو تو خواب پرت کرده باشن توی استخر آب یخ ! خلاصه ، لحظه با مزه ای بود . رفتم ببینم کی بوده اون موقع زنگ زده تا منو بکشه ! دیدم کسی نیست جز ... ! کسی نبود جز آبجی ندای خودم ! بهش زنگ زدم و یک 10 دقیقه ای با هم حرف زدیم . چند تا موضوع خیلی خوشحال کننده بهم گفت و خلاصه کلی ذوق کردم . فقط در این حد بگم که آبجی ندام یکی از نخبه های کشوری هستن . امیدوارم که همیشه موفق باشه . خوابیدم به امید اینکه دیگه گوشیم زنگ نخوره ! صبح با گریه بیدار شدم ! آخه واقعا سخت بود ! ولی بیدار شدم و رفتم شرکت . کارهام رو انجام دادم و پروژه خودم رو تا جای امکان جلو بردم . یکی از بخشهای سنگین کارهای شرکت دست من افتاده و بدجوری کار ذهنی و تمرکز میخواد . خانومیم هم صبح شرکت خودشون بودن . این روزا خوشبختانه هر دو مون توی تن هستیم و میتونیم از حال هم به صورت آنلاین با خبر باشیم . واسه ظهر قرار گذاشتیم و منم زودکارهام رو حمع و جور کردم و رفتم سمت قرار . سر وقت رسیدیم و رفتیم سمت یکی از پارکهایی که همیشه میرفتیم . بارانم بعد از ظهر کلاس داشت و ما تا ساعت 3:45 توی پارک بودیم . الیته اینها رو هم اضافه کنم که توی پارک با هم ناهار خوردیم و یه عالمه هم قدم زدیم و کلی هم حرف زدیم . بعدش هم یه جا هم نشستیم و کلی از بودن کنار همدیگه لذت بردیم . واسه من همین بودن کنار باران انرژی عجیبی میده . طوری که تقریبا تمام موضوعاتی که فکرم رو همیشه مشغول میکنه ، توی اون ساعات کلا فراموش میشه . همین آزادی ذهنم یکی از موهبتهای داشتن باران هست . خانومی اون روز خیلی خسته بود و موقع رفتن سمت دانشگاه توی ماشین تقریبا خوابید . دلم نمیومد تنها بذارم بره ، اما تنهایی رفت و منم سپردمش به خدا . من هم پیاده کلی راه رو قدم زدم و دوباره همون افکار همیشگی توی ذهنم خراب شد و ... وقتی رسیدم خونه ، اونقدر خسته بودم که یهو افتادم و تا ساعت 7 خوابیدم ! اما چون قول داده بودم وبلاگ رو آپ کنم ، بیدار شدم و بعد از درست کردن شام و انجام دادن کارهای عقب افتاده ام ، اومدم پشت سیستم . اما مگه سایت باز میشد !؟ توی همون گیر و دار مدیر سایتمون بهم زنگ زد و گفت یکی از بچه های قدیمی اومده و قراره شام بریم بیرون . یک ساعت دیگه فلانجا باش . سایت باز نشد و من داشتم بدقول میشدم . چاره ای نبود ، حاضر شدم و رفتم سر قرار . دوستم رو دیدم و هر دو مون کلی ذوق کردیم ! پریدیم بغل همدیگه و ... ! رفتیم سمت بیرون شهر و بعدش واسه شام و خوردن تنقلات و گشت و گذار توی شهر برگشتیم . شب قشنگی بود . یکی از معدود شب هایی که واسم خاطره ساز بود . خسته و کوفته رسیدم خونه ، البته بگم که دوستم منو رسوند ، وگرنه صبح میرسیدم خونه ! فقط میخواستم بخوابم ، اما یهویی یاد وبلاگ افتادم . بلند شدم و با هزار ترفند و کلک بلاگفا رو باز کردم ! حالا هم اومدم و این پست رو نوشتم . فقط وتسخ اینکه بگم من بد قول هستم ، اما نه اوقدرها ! روز قشنگی با باران داشتم ، یه روز آرام بخش و لذت بخش که توی آخر هفته تقریبا خستگی اون همه استرس و دغدغه های ذهنی و فشار کاری منو از بین برد . خدایا ، شکرت که اینقدر منو دوست داری . اینقدر که باران رو توی زندگیم قرار دادی . شکرت خدا ...
دوشنبه سیزدهم مهر 1388
روزهای خوب با تو بودن ...  
سلام . خوبین ؟

واسه شکایت و نوشتن غم و غصه نیومدم . اومدم بنویسم که این روزها واسم چقدر قشنگ شده .

این روزها با تمام ناملایمتی هاش ، با تمام سختی ها و مشکلاتش ، با تمام دلتنگی ها و دوریهایی که واسم بوجود آورده ، واسم یه چیز با ارزش تر به ارمغان آورده . اونم بودن کنار کسی هست که باهاش معنی خیلی چیزها رو میشه درک کرد .

کلا بعد از یک سری صحبتها ، تصمیمات جدی و خفنی واسه زندگیم گرفتم . میخوام از این فرصت بهترین استفاده ها رو کنم . طوری که فردا روز حسرت موقعیتم رو نخورم .

برنامه هامو رو یک کاغذ بزرگ روی دیوار زدم . از همون صبح که از خواب بیدار میشم تا زمانی که میخوام بخوابم .

جملات مثبت و امیدوار کننده و تاثیر گذار رو هم دارم جمع میکنم تا بنویسم . نه نظر من تاثیر یک حرف ساده و قشنگ ، از هزار بار سرو کله زدن با خودم برای قبول کردن یه کار بیشتره .

خلاصه ، متحول شدیم رفت !

همه اینهارو مدیون بارانم هستم .

دیروز هم علی رغم خستگی زیاد ، خانومی اومد و با هم یک مسیری رو قدم زدیم . یک چیپس اون خرید ، یک سیب سرخ هم من از شرکت آوردم ! خیلی حال داد !

هرچند که همین دیروز بود با هم بودیم ، اما الان بدجوری دلتنگشم ...

خب دیگه ، تا کسی نفهمیده من جای کار دارم وبلاگ رو آپ میکنم ، برم !

از همه دوستای گلم هم ممنونم .

پنجشنبه نهم مهر 1388
اشتباهات کودکانه من ...  
سلام . خوبین ؟

امروز حالم چندان جالب نیست . اعصابم به طور وحشتناکی خورده و روی هیچ کاری تمرکز ندارم .

بعدا در مورد علتش توضیح میدم .

این روزا دیگه به طور کامل درگیر کار شدم . توی تیم جایگاه خودم رو پیدا کردم و دارم به طور موازی باهاشون کار میکنم . مشکلی خاصی نداریم ، فقط سختیه کاره که واسه من تازه وارد یکمی سنگینه .

ولی چون به این کار علاقه دارم ، باید همه تلاشم رو بکنم تا بتونم مدیرهامون رو راضی نگه دارم .

برنامه روزانه من هم کاملا مشخصه ! صبح ساعت 6 بیدار میشم ، یکمی ورزش و ورجه وورجه ، دوش ، صبحونه و ساعت 7 حرکت . همیشه هم زودتر از همه بچه ها میرسم .

دوست ندارم همین روزهای اولی بهانه ای واسه تنبلی نشون بدم .

دیشب سر یه موضوعی با خانومی بدجوری بحث کردم . ناراحت شدم و اعصابم واقعا خورد شد . رفتم بیرون قدم بزنم که شوهر خاله ام زنگ زد و گفت برادر زاده اش الان تهرانه و اگه میشه برم دنبالش . منم رفتم دنبال اون . سر راه یکی از همکارهای شرکت قبلیم رو دیدم و کمی با هم گپ زدیم .

رسیدم سر قرار و بعد از احوال پرسی ، رفتیم سمت خونه . خانومی زنگ میزد ، اما واقعا نمیتونستم حرف بزنم .  حواسم به هیچی نبود و فقط داشتم راه میرفتم . رسیدیم خونه و در مورد همه چی حرف زدیم . یکی از همکلاسیهای دیگم هم زنگ زد و یه خبر جالب بهم داد . راجع به پذیرش دانشجو توی سوئد .

شام هم رفتیم بیرون و بعدش تا نزدیکیهای ساعت 1 شب حرف میزدیم و بحث میکردیم . صبح هم با بدبختی بیدار شدم ! اومدم شرکت و الانم با اینکه کلی کار دارم ، ولی تمرکزی ندارم و دارم فقط خرابکاری میکنم .

مثلا یکی از برنامه های مهم از روی سرور حذف شد . فقط واسه اشتباه من .

ساعت 12:30 هم با خانومی قرار دارم . بریم ببینیم چی میشه .

فعلا ...

جمعه سوم مهر 1388
زندگی جدیدم ...  
سلام . خوبین ؟

بعد از مدتها دوری از بارانم ، بالاخره دیروز تونستیم همدیگه رو ببینیم . البته بذارین قبلش از ماجراهای پیدا کردن خونه بنویسم !!!

روز 3 شنبه صبح منو بابام حرکت کردیم و رفتیم دنبال شوهر خواهرم تا اون رو هم با خودمون ببریم . تمام وسایل مورد نیازم رو هم توی صندوق عقب ریخته بودیم و رفتیم .

ترمز ماشین یکمی مشکل پیدا کرده بود و رگلاژ نبود . واسه همین بابام نذاشت من پشت فرمون بشینم ! توی جاده خداییش خسته شدم . چون عملا هیچ کاری جز گوش دادن به موزیک و نگاه کردن بیابون نداشتم !

وسط راه هرچی هم مسیج واسه خانومی میفرستادم ، نمیرسید و خطا میداد . نمیدونم چش شده بود . خلاصه ، بعد از کلی صبر و تحمل و شکیبایی ! حدود ساعت 8 شب رسیدیم . خواهرم وسط راه بهم گفت که شوهر خاله ام هم تهران هست . ما هم زود باهاش هماهنگ کردیم تا شب پیش اونها بریم .

قرار شد شب بریم خونه خواهر شوهر خاله ام . خونه اونها کرج بود و یه عالمه راه ! ولی نزدیکیهای ساعت 10 و در کمال حیرت همگان رسیدیم !!! شام رو اونجا خوردیم و یه فیلم خیلی باحال هم دیدیم و ساعت 2 من خوابیدم ! البته بقیه نهایتا تونستن تا ساعت 12 بیدار بمونن !

صبح هم ساعت 4:30 بیدار شدیم و ساعت 5 از اونجا حرکت کردیم . اومدیم ماشین رو توی طرح پارک کردیم و خودمون رفتیم دنبال خونه . شوهر خاله ام هم با خواهرشون و یکی از دوستاشون رفتن کرمان واسه یک سری کارهای شخصی .

تلفن چند تا آشنا رو هم گرفته بودیم . از شمال شهر تا جنوب رفتیم و گشتیم ! اما بی فایده بود ! قرار بود من واسه عقد قراردادم با شرکت یه سری هم اونجا برم . ساعت 11 رفتم اونجا ، اما مدیرش نبود و نیم ساعتی منتظر شدم تا بیاد . وقتی اومد کلی با هم صحبت کردیم و قرار شد شنبه ( فردا ) واسشون مدارکم رو ببرم و همون روز قرار داد رو امضا کنیم .

از شرکت که اومدم بیرون ، با بابام رفتیم پیش شوهر خواهرم که صبح از ما جدا شده بود . رفته بود دنبال کارهای دانشگاهیش . رفتیم و ناهار هم خوردیم و بعد از استراحت مفصل دوباره گشت و گذار شروع شد ! حدود ساعت 6 بود که رفتیم پیش یکی از املاکی هایی که قبلا هم باهاش صحبت کرده بودم . یه مورد اکازیون بهمون نشون داد و قرار شد همون شب قرارداد رو بنویسیم .

به صاجب خونه زنگ زد و اونم بعد از 3 ساعت اومد . خدا به خیر کنه ، از اون صاحب خونه های گیر بود ! میگفت فقط باید 1 نفر باشه و اگه 2 نفر بشه خونه رو نمیدم ! کلی اونجا بحث و دعوا کردیم ! از آخر هم با تلاشهای همه ، جناب راضی شد خونه رو طبق شرایط ما بده !

ولی اعصاب منو بدجوری خراب کرد . خلاصه قرار داد نوشته شد و امضا کردیم و کلید رو گرفتیم و رفتیم مستقر شدیم ! اون شب رو با امکانات محدود به صبح رسوندیم . صبحش هم بابام رفت باقی وسایل منو بگیره . من هم سمت ظهر با خانومی قرار گذاشتم و رفتم دیدنش . چقدر ذوق زده شده بودم !

وقتی رسیدم ، متوجه شدم خانومی داره جلو تر از من حرکت میکنه . اون هم با عجله !!! منم پشتش رفتم . خواهستم بهش زنگ بزنم ، اما منو زود دید ! وااااای ! بزنم به تخته خانومی شده واسه خودش . اگه خودم رو کنترل نمیکردم ، همون وسط بغلش میکردم !!!

رفتیم یه چند دقیقه ای نشستیم . اما گفتیم بریم یه جای دیگه . رفتیم نزدیک دانشگاه خانومی . بارون هم اومده بود و هوا خیلی ملس شده بود . واقعا حال میداد . روی چمن پیش هم نشستیم و کلی حرف زدیم . به اصرار باران جونم ، قرار شد منم دوباره دانشگاه شرکت کنم . ولی من با همین مدارک تخصصیم میتونم خوب زندگی کنم . اما چون نظر خانومی این بود ، منم قبول کردم .

نزدیکیهای ساعت 5 از هم جدا شدیم . من بایس میرفتیم خونه و بعدش با بابام باید میرفتیم خرید . باران هم باید میرفت کلاس . ساعت 6 رسیدم خونه و با بابام رفتیم واسه خرید جهازیه !!!

بعد از کلی گشتن و چک و چونه با فروشنده ها ، یک سری وسایل دیگه خریدیم و برگشتیم خونه . اون شب شوهر خاله ام هم از سفر برمیگشت و باید میرفتیم فرودگاه دنبال اونها . ساعت 10 رفتیم دنبالشون و ساعت 10:45 رسیدن .

اون شب اومدن و منو رسوندن خونه و خودشون رفتن خونه دوست شوهر خاله ام . چون خونه اونها بیرون شهر بود و صبح زود هم میخواستن حرکت کنن ایتجوری تصمیم گرفتن . من هم از ساعت 12 اون شب دوباره تنها شدم .

بدون شام رفتم خوابیدم و فرداش تا ساعت 10 بیدار نشدم . به خانومی زنگ زدم ،اما خواب بود . بدجوری دلم گرفته بود . سر خودم رو با فیلم و موزیک گرم کردم . خانومی هم با خانوادشون رفتن بیرون . نزدیکیهای عصر بود که رفتم خرید واسه خونه . بعدش هم تمیز کاری و نظافت و آماده شدن برای اولبن روز کاری .

 الانم بعد از تموم شدن کارهام و طبق قولی که به عزیز دلم داده بودم اومدم وب رو آپ کنم . برم بخوابم که واقعا خسته ام .

از فردا سعی میکنم به طور منظم وب رو با خانومی آپ کنم .

همگی موفق باشید .

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
دیگه تموم شد ... ...  
سلام .

با تاخیر عیدتون مبارک . امیدوارم نماز و روزه هاتون مورد قبول واقع شده باشه .

بالاخره فردا میرم تهران و احتمالا واسه چندین ماه موندگار میشم . تمام وسایلم رو جمع کردم و قرار شده فردا صبح منو و بابام و شوهر خواهرم با ماشین حرکت کنیم . شوهر خواهرم چون یک سری کار اداری داره ، از فرصت استفاده میکنه و با ما میاد . اینجوری بهتر شد . چون بابام دیگه تنها بر نمیگرده .

امروز رفتم پیش دوستام ، باهاشون خداحافظی کردم . 2 تا از دوستام رو شاید تا چندین سال نبینم . دارن میرن استرالیا و مالزی واسه تحصیل . یکی دیگه هم داره میره هند .

ایمیلهامون رو از همدیگه گرفتیم ، یک سایت هم واسه پاتوق بین خودمون داریم طراحی میکنیم تا هر زمانی احتیاج داشتیم اونجا دور هم به صورت مجازی جمع بشیم .

گروه خوبی بودیم ، چه خاطراتی با هم داشتیم ، چقدر داستانها داشتیم . این سومین گروهی هست که واقعا دوری ازشون برام سخته . گروه اولم گروه کوهنوردیمون بود . گروه دوم تیم دوچرخه سواریمون بود و این هم آخرین گروهی که خاطرات قشنگی باهاشون داشتم .

امیدوارم بچه ها هر جا که هستن ، موفق باشن .

امروز سر یک موضوع نمیدونم ساده یا نه ، با خانومی یکمی حرفم شد . وقتی فکر میکنم میبینم ما که اینقدر ادعا میکنیم عاشق هم هستیم و چشم دیدن ناراحتی هم رو نداریم ، از خودم خجالت میکشم .

شب که داشتم از پیش دوستام میومدم ، به خانومی زنگ زدم و باهاش حرف زدم . امیدوارم منو بخشیده باشه .

چند روز دیگه بیشتر نمونده . چند روز دیگه میرم پیش بارانم و دوباره مثل قبل نزدیک هم میمونیم .

امشب خیلی هیجان زده ام ، با اینکه دو شب هست که کمتر از 3 -4 ساعت نخوابیدم ، اما امشب نمیتونم بخوابم . کاش زودتر برسم . کاش کاش کاش ...

آهان ، همیشه باید آینده نگری کرد ، پس اگه دیگه نیومدم ، منو حلال کنین . سفر هست و هزار جور خطر .

احتمالا مدتی من نمیتونم وب رو آپ کنم . اما در اولین فرصت میام و از خاطرات اونجا مینویسم . توی این مدت از خانومی میخوام که به اینجا سر بزنه و اینجا رو آپدیت کنه .

خب ، بریم دیگه .

شب و روز خوبی داشته باشین .

خدا نگهدار ...

 

example: